تبلیغات
هرچی بخوای هست - گاهی كلماتی هستند كه می گریند و اشكهایی كه حرف می زنند...

گاهی كلماتی هستند كه می گریند و اشكهایی كه حرف می زنند...

دوشنبه 24 اسفند 1388 06:25 ب.ظ

نویسنده : نازنین تنها

چرا باید به تنهایی دوباره بی تو برگردم؟

كجای قصه بد بودم؟كجای قصه بد كردم؟

تو خواستی فاصله كم شه...تو دعوت كردی از دستام

من اونقدر بی كسی دیدم كه یادم رفته بود تنهـــــــام

تمومــــــــــش كن همـــــــــین حالا

واســــــــــه برگرشتنــــت دیــــــره

اگرچه نارفیق بودی

ولی دوریت نفس گیره


چرا باید نام آن انتظاری كه در سكوت می كشی صبر بنامند؟

تلخی اش بجا زردی اش برای چیست؟

 

آنقدر ضجه ها وناله ها...كه از نبودنت داشتم...و گفتند:"صبر"!

آنقدر خوابهای تو...رویاهای تو و افسانه های تو با من بودن...و گفتند:"صبر"!

آنقدر خاطراتت...نوشته ها و نا نوشته هایت را مرور و مرور و مرور و مرور كردن...و گفتند:"صبر"!

آنقدر مردن ها و نخواستن بودن ها...كه آرزویشان...و گفتند:"صبر"!

آنقدر سخنت...طنین خنده هایت...آواز وجودت را شنیدن...و گفتند:"صبر"!

آنقدر...آنقدرها كه می خواستم...و گفتند:"صبر"!

آنقدر نداشتنت...نداشتنت...نداشتنت...نداشتنت...نداشتنت...نداشتنت...

 

وحالا در آینه كه نگاه می كنم...درخت خشكی را می بینم با انبوهی از برگهای زرد كه زیز پایش

زانو زده اند...

بیشتر وقتها ندانستن نعمت است وقتی نمی دانی...می توانی در رویاهایت برای آدمها

شخصیت هایی قائل شوی كه در واقعیت كیلومترها از آن فاصله دارند...می توانی دوستشان

داشته باشی با اینكه لیاقتش را ندارند...می توانی همیشه جایی گوشه قلبت را به آنها اختصاص

دهی...در شادیهایشان باشی و با غم هایشان غمگین...اما وقتی حقیقت مثل آوار بر سرت خراب

شود...وقتی چهره دیگرشان را برایت نمایان كنند نمی دانی تقصیر از آنهاست یا تخمین اشتباهی

كه در رویا پردازیت زده ای...


(از همه جا بوی عید میاد...به جز از وجود من...حس می كنم توو زمستون موندنی شدم!

یه قدم...دو قدم...سه قدم...انگار قدم به قدم دارم ار آرزوهام دور می شم

نكنه كفشامو برعكس پوشیدم؟!)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 17 فروردین 1389 11:18 ق.ظ